پرسه های عاشقانه بر مقامش می زدیم
بانگ سوز عشق او را از ته دل می زدیم
عهد و پیمانی که با راهش ببستم یاد باد
بوسه بر هر جای پای خاک راهش می زدیم
تا به نزدیکش فرو می آمدیم از راه دور
سرخی سوزان خون را بر لبانش می زدیم
گریه های ما بجز یکتای بی همتا ندید
باده نابی ز اشک خون به کارون می زدیم
تنگ چون می آمد این دل از فراق روی او
هر شبی فالی به شوق روی ماهش می زدیم
مذهب ما مذهب دیوانه بودن عاشقی
گردن هر عاقل فرزانه از ته می زدیم
طفل بودیم اندرین ره تا به خود باز آمدیم
تیغ سرخ عاشقیت بر رگ جان می زدیم
قدر او را خود ندانستیم افسوس و دریغ
کاش از انفاس او بادی به بستان می زدیم
حامدی بودیم بر محمود زیبا روی خود
سرمه بر آن چشم مشکین فریبا می زدیم