دیریست که لاله زاری نمی بینم
ای طراوت اندوه!
کو شادی اندیشه های ژرف؟
ای سکوت محبوس!
صدای شکستن شیشه ات نمی شنوم.
ای بید سرما زده!
بلرز تا نلرزانی مرا.
دلم تنگ است
ای برادر جان!
دلم تنگ است
ای جنگل!
برایم آواز بخوان
دلم تنگ است
دلم تنگ است
نمی دانم پایان این راه چیست؟
نمی دانم سرنوشت قمری ها با تاک پیوند خواهد خورد؟
نمی دانم گندم ها شکوفه خواهند زد؟
اما اما می دانم که دلم تنگ است
من از زوزه گرگ ها نمی دانم
من از چراگاه گوسفند ها نمی دانم
من از مکر روباه نمی دانم
ولی از صدای گنجشکها ترانه می سازم
از صدای قمری ها ترانه می سازم
از صدای بلبلک ها
و از صدای تو . . .
دلم تنگ است جنگل جان
برایم ترانه بخوان