وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زار تر است هر زمان
بس که به هجر می دهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
می رسد و نمی رسد نوبت اتصال من
بر گذری و ننگری باز نگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو اهتمال من
چرخ شنید ناله ام گفت: منال سعدیا!
کام تو تیره می کند آینه جمال من
چشمان اشکبارت را دوست دارم
ترنم شکوفه های خنده ات را دوست دارم
سکوت سرد لحظه هایت را دوست دارم
اما، اما دریغ و افسوس که اندر پس نگاهت
بیابان اندوهی را یافتم که عطش غمهایش سوزناک و
چشمه چاهی را یافتم که عمق و تاریکی اش زیاد.
اکنون تو بگو چه کنم؟
آیا غیر از این است که باید با تو باشم
تا شاید برق نگاهت مرا از تاریکی این چاه عمیق
و دست بزرگوارت از عمق این چاه تاریک برهاند؟!
گیلان!
ای فراموش شده!
دوستت دارم...
خدا می داند که خویشتن با من چه کرده ای!!!!!